تبلیغات
تراجنسیتی ( TRANSSEXUAL ) - پست های فروردین 1385

به نام خدا

تراجنسیتی ( TRANSSEXUAL )
امروز پنجشنبه 19 دی 1387  به وبلاگ  تراجنسیتی ( TRANSSEXUAL )  خوش آمدید


¿یه ترنس سکشوآل : فرزاد نیستم ـ می خوام عسل باشم!
چهارشنبه 23 فروردین 1385

   

سلام. چند روز پیش  یک ایمیل ناشناسی رو خوندم که سرگذشت واقعی یک ترنس سکشوآل    MTF : یعنی مردی که تمایل یا گرایش به زن بودن داره.)بود . ازم خواست که توی وبلاگ بزارم . امیدوارم که با خوندن این سرگذشت آدم های اطرافتون و خیلی بهتر بشناسید...

  • اولین بار که کنایه .. متلک یا هر چیز دیگه ای که می خواین اسمشو بذارین.. شنیدم از زبون شهروز پسر عمه ام بود که وسط یک بگو مگوی معمولی رک و راست زل زد تو چشمام گفت: برو بابا دختر خاله! حالم بد شد. یکه خوردم اونقدر که فقط خدا می دونه تا چه اندازه ناراحت شدم. سعی کردم یه جوری وانمود کنم که بهم بر خورده و از اینکه با الفاظ مخصوص اوا خواهرا مورد خطاب قرار می گیرم. شاکی ام.

 

  • بله! من یه TS هستم. اختلال هویت جنسی دارم و دلم می خواد ـ اونم  خیلی زیاد ــ که دختر باشم . ولی اون موقع نمی خواستم هیچ کس پی به این موضوع ببره. چه برسه به اینکه شهروز خان موضوعو بزنه تو صورتم. میدونین اون پسر عمه ام هست ولی یکی از اون دهن لق های روزگاره که دومی نداره.

 

  • خیلی سخته که ندونی چی هستی و کی هستی ؟ من می خوام خودم باشم. خود خودم. اونی که حسش می کنم و می فهمش.. نه اونی که دیگران می خوان ببیننش. فکر می کنم این مشکل بزرگ بهم کمک کرده تا بدونم از دنیا چی می خوام . بذارید بگم : من از دنیا یه زندگی آروم و بی دغدغه می خوام. یه سایه بان آرامش و یه تکیه گاه که بتونم بدون ترس از فرو ریختن بهش اتکا کنم و سنگینی همه خستگی هامو بندازم رو شونه اش . برای من انتظار ورود خواستگار  زیباترین و فراموش نشدنی ترین سمفونی تمام دنیاست. یه کارایی مثل ظرف شستن ــ غذا پختن  و در انتظار مرد خونه بودن که برای خیلیا خسته کننده است برام شیرینه.آرزویی که نمی دونم بهش خواهم رسید یا نه؟ همه اینها مستلزم اینه که خودم بشم: عسل .. یه دختر مو بلند با چشمان خاکستری.

 

  • من تو زندگی با وجود داشتن یه پدر تاجر و زندگی مرفه خیلی سختی کشیدم. برای من عمل کردن و خودم شدن از نظر مالی سهل و آسونه . اما از لحاظ دیگه کاریه بسیار دشوار و محال. مشکل من پدرمه...  اون تحصیلکرده ـ پولدار و دنیا دیده است . اما نمیخواد حقیقت تلخ زندگی منو قبول کنه و بپذیره که خدا بهش دو تا دختر و یه پسر داده. نه دو تا پسر و یه دختر. اون اصلا نمی خواد  باور کنه که من فرزاد نیستم و یکی ام درست مثل خواهرم. نمی خواد به خودش بقبو لونه وقتی با دخترای هم سن و سال خودم حرف می زنم یا بازی می کنم به خاطر پستی ام نیست. من نمی تونم توی جمع مردا راحت باشم. نمی تونم با هر مرد و پسری دست بدم.

 

  • اگر چه این چیزا رو بار ها به پدرم تذکر داده ام .. اما اون نمی فهمه که من وقتی با پسر خاله ها و پسر عمو هام دست می دم واقعا چندشم می شه. خونواده ام تازگیا به این نتیجه رسیدن که در کل بودن من و به دنیا اومدنم اشتباه بوده. اونها فکر می کنن من اونقدر پستم که مثل خواهرم آرایش می کنم .. به موهام رنگ می زنم و گاهی به جمع دوستاش می پیوندم.

 

  • اونا نمی خوان قبول کنن که من هویت اصلی خودم رو گم کرده ام و با وجودی که میتونن اما نمی خوان به من کمک کنن. جند وقت پیش با یه مشاور صحبت کردم. اون ازم خواسته تا خونواده مو متقاعد کنم برن با اون حرف بزنن. اما مگه چنین چیزی ممکنه؟ هر چی در مورد خودم و مشکلم بهشون می گم جواب کمتری می گیرم. پدر و مادرم می گن: تو از اولش بچه پر درد سری بودی و حالا هم هر چی بزرگتر می شی احمق تر می شی.

 

  • نمی دونم چی کار کنم؟ از طرفی دلم برای خودم می سوزه که خودم نیستم و هزاران مشکل دارم و از طرفی دلم به حال پدر و مادرم کباب می شه که نمی تونن واقعیت رو بپذیرن. به خدا ! هر وقت مادرمو می بینم که آلبوم عکسا رو تو دست گرفته و اشک می ریزه جگرم آتیش می گیره.  اون موقع تصمیم می گیرم که حرفی نزنم و برای همیشه فرزاد باقی بمونم. اما مگه تا کی می شه به همه و بیشتر از دیگران به خود آدم دروغ گفت؟ صحبت یه روز و دو روز که نیست. من هنوز خیلی جوونم و اگه زنده بمونم سالهای سال رو در پیش دارم که قطعا باید زندگی کنم ـ مستقل بشم ـ  برم سر کار و ازدواج کنم. اما چه طوری؟ واقعا یه ترنس سکشوآل مثل من چه کاری از دستش بر می آد ؟

 

  •  هیچ وقت یادم نمی ره که یه روز شنیدم پدر به مادر می گفت: اگه قراره فرزاد اینطوری باشه باید همین طوری هم بمونه. حتی اگر به قول دکترا واقعا مشکل داشته باشه هم چاره ای نیست. باید بسوزه و بسازه. من نمی تونم

آبرو و شرف چندین و چند ساله مو حراج کنم تا همه

دوست و آشنا ها منو با انگشت به همه نشون بدن و

بگن: این پدر همون دختریه که قبلا پسر بوده !

 

  • خدا واسه هیچ کی نخواد . خیلی سخته. فکر میکنم دارم دیوونه می شم . چون احتمالا اونایی که از این مرز باریک گذشتن هم همچین لحظه هایی رو تجربه کردن. وقتی همه درا به روی آدم بسته می شه طبیعیه که بزنم به سیم آخر. می دونین صحبتهای مشاور با والدینم مثمر ثمر واقع نشده و من هیچ راهی ندارم جز اینکه فعلا به قول پدرم بنشینم و جز غاله شدن خودمو تماشا کنم. متاسفم این روزا خیلی بیشتر از پیش تابلو شدم اگه نشده بودم پسر عمه ام بهم نمی گفت: دختر خاله !

 

  • می دونم که راه حل تو تغییر کامله .. ولی حالا که نمی تونم.. چاره ای ندارم جز اینکه خودمو زندونی کنم . من مدتهاست تو اتاقم کز کرده ام و تا جایی که ممکنه از مردم دوری می کنم . کمتر به کوچه و خیابون می رم. تو مهمونی ها شرکت نمی کنم. از صبح تا شب یا پای کامپیوتر تو اینترنتم یا توی رویا. توی یکی از این روزای حبس بود که وبلاگ بربادرفته ها رو دیدم و گفتم گوشه ای از بد بختی های خودم رو برای شما ایمیل کنم تا بگم که یه دختر ۲۴ ساله کنج نشین هستم شایدم یه پسر. نمی دونم! و خواهشم اینه که اگه براتون ممکنه توی وبلاگ بذاربد تا هر کسی که می خونه بدونه که امثال من با چه مشکلاتی باید دست و پنجه نرم کنند. فقط ایمیل منو ننویسید.

 

  • خودمو ـ زندگیمو ـ آینده مو ـ حالمو و همه چیزو گم کردم. گهگاه خودم هم به این که چی هستم شک می کنم اما وقتی چشمم تو چشم یه مرد یا یه پسر می افته و تفاوتا مو می بینم .. می فهمم همه اشتباه کردن: من فرزاد نیستم. شاید اگه خدا خواست روزی عسل بشم و یه زندگی ساده و معمولی داشته باشم. شاید  ..........

  بر اساس زندگی عسل

      

         E-mail:        barbadrafte_gone_of_the_wind@yahoo.com

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1385 و ساعت 01:04 ق.ظ توسط : هما
ویرایش شده در دوشنبه 13 اسفند 1386 و ساعت 05:03 ق.ظ