زندگی ترنس سکسوآل ها با خاطرات تلخ و شیرین زیادی همراه است. از تلخی هایش
زیاد گفته ام . رنج و بی پناهی بیماران؛ اندوه و سر درگمی خانواده ها ؛ ناراحتی بی
حد و حصر از کسانی که فرق بین بیماری هرمافرودیت و مبتلایان به اختلال
هویت جنسی (transsexualism) و همجنس گرایی را نمی دانند.
و متاسفانه سوء استفاده کسانی که نمی شود نام انسان بر آنها گذاشت . زندگی
بیماران مبتلا به اختلال هویت جنسی در بیشتر موارد تراژدی غمباریست.
آمیزه ای از آرزوهایی که هر روز دور و دورتر میشوند و گل هایی که نشکفته
می پوسند. و جایی جز حواشی اجتماع پیدا نمی کنند . با این همه در میانه همه این
رنج ها گاهی استثناهایی هم وجود دارد . کسانی که از بند بیماری رسته و به سلامتی
رسیده اند و حتی به عشق که می تواند یکی از معنای بزرگ زنده بودن باشد.
پرستو در یکی از روز های زمستانی به بهزیستی آمده بود . از لحنش حدس زدم که
باید یکی از مبتلایان به TS باشد . در صدای اینجور افراد ویژگی خاصی است .
آمیزه ای از تاثیر هورمون هایی که در رفتارشان هم هست . در پوشش شان ؛ آرایش
بیش از حد مو و چهرشان ؛ انگشتر ها و دستبند های متعددی که به دست می کنند و
ناخن هایی که خیلی بیشتر از دختر های معمولی به زیبایی و مرتب بودنشان اهمیت
می دهند . برای توصیف همه این حالت ها به حرف یکی از دوستان ترنسم استناد
میکنم که می گفت: باور کنید ؛ احساسات زنانه ما از زن های معمولی خیلی شدید تر
است . ما زنانی به توان 2 هستیم که در پوسته مردانه گرفتار شده ایم.
آنچه در ادامه می خوانید شرح زندگی پرستو است . پسری که دختر شده و در وجود
جدید خود زندگی و خوشبختی را یافته است. اما با گذشت چندین ماه هنوز از استحکام
این خوشبختی اطمینان ندارد و با اینکه نمی خواهد اعتراف کند اما از وزش هر
نسیمی می ترسد که یک روز از صحرای گذشته بگذرد و پچ پچ کنان از راز او بگوید.
به کسانی که نمی دانند او روز هایی را در کالبد پسرانه گذرانده است و راستی مگر
چند درصد از خانواده ها می توانند بپذیرند عروسشان تا چند وقت پیش مرد جوانی
بوده و هیچگاه روزهای صورتی دخترانه را پشت سر نگذاشته است.
بیست و شش ساله ام . خیلی کوچک بودم که فهمیدم با بقیه فرق دارم. اما نه خودم
می توانستم این موضوع را بفهمم و تحلیل کنم نه خانواده ام . پدر و مادرم ؛ مثل
بیشتر والدین امیدوار بودند که این مسله موضوعی طبیعی و گذراست و با بزرگ شدن
من از بین می رود . شاید مثل دندان پوسیده لقی که بالاخره می افتد و دندان دایمی
سالمی جایش را می گیرد.
اما اینطور نشد . تمایل من به پوشیدن لباس های دخترانه ؛ لباس های مادرم و
روسری های او پایان نیافت . توی دبستان از پسر ها می ترسیدم. و از خشونت شان
دوری می کردم اما آنها که انگار ترس من و تفاوتم را حس کرده بودند بیشتر مزاحمم
می شدند و من چنان ازشان حساب می بردم که جیکم در نمی آمد و همیشه زنگ های
تفریح کنار پنجره دفتر می ایستادم .
به کلاس پنجم که رسیدم پدرم تصمیم گرفت مرا به کلاس کشتی بفرستد؛ خیال می کرد
اینطوری مرد می شوم و ترسم می ریزد . اما من از آن هیکل های عضلانی بدم می
آمد و از آن گوش های شکسته ای که گوشت اضافه آورده بود.
می رفتم کلاس . اما از اینکه تمرین ها را انجام دهم فرار می کردم. وقتم را توی
دستشویی می گذراندم یا گوشه و کنار باشگاه و در جایی دیگر قایم می شدم.
بالاخره یک روز پیدایم کردند و به خانواده ام خبر دادند که من از کلاس استفاده
نمی کنم . پدرم خیلی ناراحت شد ؛ میگفت: به خودت نگاه کن عین دختر بچه هایی .
مرد باش ؛ اینجوری یک آدم بدبخت می شوی . باور کنید سعی کردم اما نشد.
تمام سالهای مدرسه را با ترس گذراندم . نمی توانستم با بچه ها درگیر شوم. بنا براین
خودم را به ندیدن می زدم. در برابر متلک ها و اشاره هایشان هیچ عکس العملی
نشان نمی دادم. هر چه بزرگترمی شدم حس زنانه ام هم شدید تر می شد.
دور از از چشم پدر و مادرم عطر زنانه ای خریده بودم که صبح ها بیرون خانه
می زدم و از بویش لذت می بردم . سر همین موضوع با ناظم مدرسه درگیر شدم.
حرف هایی زد تند تر و وحشتناک تر از آنهایی که بچه های مدرسه یا محله می گفتند.
خیلی بهم برخورد . نمی دانستم چه کار کنم . به خصوص که همان روز زنگ زدند به
پدر و مادرم و برای سه روز از مدرسه اخراجم کردند .
روزگارم سیاه شد . پدرم کنترل رفتارش را از دست داده بود. برای اولین بار کتکم زد .
و اگر مادرم مانعش نشده بود معلوم نبود چه بلایی سرم می آمد. هنوز هم نمی دانستیم
مشکل چیست. تا اینکه دختر یکی از همسایه هایمان که رشته پزشکی می خواند توی
کوچه به مادرم گفت:احتمالا من بیمار هستم. او شماره تلفن چند روانپزشک را به ما
داد . ولی کی می خواست و می توانست باور کند من یک بیمار TS هستم. پدرم
حاضر بود بمیرد ولی چیزی در این مورد نشنود. خیلی رنج کشیدم و از خیلی ها کمک
گرفتم تا توانستم این مشکل را حل کنم . واقعا سخت بود و نمی خواهم درباره اش فکر
کنم . من آن بخش از زندگی ام را با قیچی بریده و دور انداخته ام .
بیست و دو ساله بودم که عمل کردم . وقتی در بیمارستان بودم والدینم خانه را اجاره
دادند و به جای دیگری اسباب کشی کردند . جایی که کسی نمی دانست من برای اولین
بار دارم مانتو می پوشم . مراحل جراحی ام نزدیک به یکسال طول کشید . بعد هم
برای لیزر رفتم تا موهای مردانه ام را از بین ببرم و ظاهری زنانه پیدا کنم.
به آرزویم رسیده بودم ولی هنوز از آینده ام می ةرسیدم. بدون شغل و بدون پشتوانه
چه سرنوشتی در انتظارم بود . مگر پدرو مادرم تا چند سال می توانستند مراقبم باشند.
و حمایتم کنند. بعدش چه بلایی سرم می آمد. والدینم موافق نبودند ولی رفتم سر کار.
حتی منشی گری با اون حقوق کم بهتر از خانه نشستن بود. روحیه ام بهتر شد ؛ چند تا
دوست پیدا کردم . دوستانی که هیچ کدام از گذشته من ؛ چیزی نمی دانستند .
در مهمانی یکی از آنها با همسرم آشنا شدم . پسر خوبی بود. همان آدم ایده الی که
انتظارش را می کشیدم . اما دلم نمی خواست به خودم وعده بدهم و بعد ضربه بخورم.
وقتی از من خواستگاری کرد قبل از هر چیزی مسله ام را برایش گفتم . جا خورد و با
تعجب نگاهم کرد . اما پذیرفت. فقط گفت : نمی خواهد اعضای خانواده اش از این
موضوع چیزی بدانند. نمی توانست آنها را قانع کتد . حق هم داشت . در شرایطی که
بسیاری از خانواده ها کوچکترین نقطه تاریکی را در زندگی عروس خود نمی پذیرفتند.
قبولاندن چنین موضوعی امکان نداشت.
نگویید سرشان کلاه گذاشتم چون راه دیگری نبود . ما برای رسیدن به زندگی آرام و
راحت ؛ راهی جز پنهان کردن واقعیت نداشتیم . و من به عنوان یک دختر معمولی
عروسشان شدم .
زندگی ساده ای دارم. گاهی دوستانم را می بینم که عمل کرده اند و حالا زندگی تازه ای
دارند . از روزگارم راضی و خوشحالم. همسرم از جمله معدود آدم هایی است که
توانسته موقعیت خاص مرا بپذیرد و همچون کوه در کنارم باشد.
ترنس سکسوآل موفق : پرستو
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
ایمیل مدیریت وبلاگ :
E-mail: barbadrafte_gone_of_the_wind@yahoo.com
تبلیغات

