تبلیغات
تراجنسیتی ( TRANSSEXUAL ) - پست های به من گفتن برادر عروسی یا خواهر عروس؟!

به نام خدا

تراجنسیتی ( TRANSSEXUAL )
امروز پنجشنبه 19 دی 1387  به وبلاگ  تراجنسیتی ( TRANSSEXUAL )  خوش آمدید


¿به من گفتن برادر عروسی یا خواهر عروس؟!
یکشنبه 14 اسفند 1384

 

  • من آدم تنهایی هستم. وقتی می گم تنها منظورم به معنای واقعی کلمه است. یه موجودی که بود و نبودش واسه هیچکس فرقی نمی کنه.بچه دوم بودم. بعد از خواهرم به دنیا اومدم.
  • اون موقع با خونواده مادری ام زندگی می کردیم و اونا دختر دوست داشتن. واسه همین تنم پیرهن می کردن و عروسک می دادن دستم.همبازی هایم خواهرم و دختر خاله ام بود. مامانم از اینکه من شکل دخترا بشم و رفتار اونا رو داشته باشم کیف میکرد  واسه همین خاطر هیچ وقت جلو مو نگرفت و بهم نگفت این کارا رو نکن چه برسه به اینکه به فکر دوا درمونم باشه. 
  • بعدشم که ۱۱ سال پیش گذاشت و رفت. اون و بابام از هم جدا شدن. من و برادرم سهم پدرم شدیم و خواهرم سهم مادرم. تا همین چند ماه پیش برخوردی با اون نداشتم. مادرم ما رو کاملا فراموش کرده بود. بابام و خونوادش هم اصلا به من اهمیت نمی دادن به خاطر همین بیماری با من بزرگ شد طوری که چند ماه پیش وقتی به دکتر مراجعه کردم بهم گفت: اگه تو سن بچگی می اومدی خیلی راحت تر از الان می تونستم ذهنتو تغییر بدم و با چند تا جمله راست و دروغ درمانت کنم ولی حالا امید زیادی به موفقیت ندارم.

 

  • من همیشه گرایش های دخترونه داشتم. اما کسی نبود که اونارو ببینه و بفهمه.تعجبم از اینه که حتی وقتی به سن بلوغ رسیدم و نشونه های مردونه توی من ظاهر نشد.باز کسی به فکر نیفتاد.صدای من همچنان نازک بود و جز دو سه تا دونه مو روی چونه ام در نیومده بود. دیگه خودم میدونستم با بقیه پسرها فرق دارم.توی مدرسه با هیچ کس ارتباط نداشتم و نمی تونستم به کسی نزدیک بشم. توی خونه هم تمام کارها رو دوش من بود. تمیز کاری و بقیه کارها از این کارا لذت می بردم. همین جوری داشتم روزا رو می گذروندم که موضوع ازدواج خواهرم پیش اومد و قرار شد مادرمونو ببینیم.

 

  • اون روزت مثل همیشه مشغول غذا درست کردن بودم بدون هیچ احساسی. بدون هیچ حالی منتظر مادرم شدم. حتی وقتی رسید و بغلم کرد رغبت نکردم به واکنش اون عکس العمل نشون بدم. بعد مامانم نشست خیلی عادی مثل یک دوست قدیمی با پدرم حرف زد. چند روز بعد به من گفت من بابا تو دوست دارم. گفتم: آره مشخصه.      فقط من و  خواهر و برادرم بد بخت بودیم که باید تو یه خونواده از هم پاشیده زندگی می کردیم و زجر می کشیدیم.

 

  • شما ها با هم مشکل ندارین! بهشون گفتم من مشکل دارم. باید برم دکتر. ولی هیچ کدومشون حاضر نشدن با من بیان. مادرم می گفت: من پسر زاییدم تو حاضر نیستی به خاطر مامانت از این موضوع بگذری. گفتم: نه که تو به خاطر ما از خود گذشتگی کردی و مارا نینداختی زیر دست دیگران. حالا هم بعد از ۱۰ سال میگی من مادرم.

 

  • به خاطر همین تنها رفتم دکتر . در حالی که واقعا برام سخت بود . من به کسی احتیاج داشتم که موقع جواب دادن به سوال های پزشک دستم و بگیره و بگه: من باهاتم.   اونجا خیلی بهم فشار اومد. فکرشو بکنین منی که اصلا تو اجتماع نمی آم. مجبور بودم برم مطب دکتر. کلی منتظر بشم. نگاه های عجیب و غریب و گاهی هم بد رو تحمل بکنم. و بعد به سوالاتی جواب بدم که به خصوصی ترین بخش وجود و اندیشه ام ربط داشت و واقعا اذیتم می کرد.
  • اولین متخصصی که بهش مراجعه کردم امید داشت سونوگرافی  اعضای زنونه رو تو بدنم نشون بده. ولی اینطور نبود. برام آزمایش کروموزوم نوشت گفت: باید بری تهران. ولی من هنوز نتونستم این کارو انجام بدم.. البته آزمایش هورمونیم ثابت کرد هورمون زنانه ام بیشتر از حد طبیعیه . اما علتش نا مشخصه.

 

  • شروع کردم سر خود به مصرف بی رویه قرصای ضد بارداری. فکر می کنم تا حالا یه گونی قرص خوردم اما اثرش فقط توقف رشد دوسه تا دونه موی زیر چونه ام بود و بس.
  • مغزم کار نمی کنه چندین و چند بار به دکتر مراجعه کردم. ولی اون میگه خوردن دارو باید همزمان با حضور در یه محیط آروم باشه . اگه فضای خونتون متشنج باشه هیچ اثری نداره. کما اینکه حالا همین طورم.نمی تونم درس بخونم.تا کتاب و باز میکنم میرم به یه عالم دیگه و نمی تونم فکر مو جمع کنم.

 

  • الکی اضطراب دارم . همش حس میکنم یه اتفاق بدی قراره بیفته . همین که کسی صدام می زنه می لرزم. دلم نمی خواد بیرون برم. حتی عروسی خواهرم بهم خوش نگذشت. وقتی سر عقد می خواستم کادو بدم کسی که معرفی می کرد گفت: برادر عروس.
  • و یه نفر از بین جمعیت جواب داد : برادر عروس یا خواهر عروس؟! خیلی خجالت کشیدم تا آخر شب حالم بد بود . بعد از اون کارم شده بود خوردن قرص خواب و خوابیدن: از شب تا صبح و از صبح تا شب.
  • تمام امیدم به دکترمه.چون قول داده اگه دو ماه مرتب تحت نظرش باشم و جواب نگیرم با پدرم حرف بزنه و راضی اش کنه.
  • حتی تو این شرایط بد فکر پدر و مادرم هستم. و خیلی غمشونو می خورم . ولی پدرم بعد از ۱۱ سال زندگی سخت  و دو سال تمام انجام تمام کارای خونه حالا من و پیش کش هم می کنه. همه به من میگن تو خود خواهی.

 

  • منم می گم قبول! بذارین من برم دنبال سر نوشت خودم . حاضرم برم با کار کردن توی خونه های مردم  زندگی مو بگذرونم ولی خوشبخت باشم. حالا بابام مدام می گه: تو باعث بدبختی منی! می گم: مگه من مامانو به زور عقد تو کردم و من باعث طلاقت شدم؟ یه عمر من چوب شما رو خوردم . حالا هم که باید کمک کنین شونه خالی میکنین.
  • متاسفم که بگم پدر و مادر برای زندگی من دو تا موجود حاشیه ای بودند. من نه با بودنشون احساس خوشبختی کردم و نه با نبودنشون. اونا عین دو تا رهگذر از کوچه زندگی من عبور کردن و مصیبت اینجاست که حالا توقع دارن به خاطرشون از بزرگترین و مهم ترین نیازم چشم بپوشم . کاری که فکر نمی کنم موفق به انجامش بشم.

           

          بر اساس زندگی ژینوس از شیراز

 

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1384 و ساعت 12:03 ب.ظ توسط : هما
ویرایش شده در دوشنبه 13 اسفند 1386 و ساعت 05:03 ق.ظ